نوشته شده توسط : یاسین نبی نیا

 

صَفَویان از دودمان‌های ایرانی بودند که بین سالهای ۸۸۰ تا ۱۱۱۱ خورشیدی، بر ایران و بخشی از سرزمین‌های مجاور آن فرمانروایی کردند.

شیخ صفی‌الدین اردبیلی، نیای بزرگ صفویان هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرین‌کلاه بود. فیروزشاه از بومیان ایرانی و کردتبار بود که در منطقه مغان نشیمن گرفته بود. زبان مادری شیخ صفی‌الدین تاتی بود و اشعار تاتی او امروزه در دست است. تاتی یکی از زبان‌های ایرانی و زبان بومی آذربایجان بوده‌است.

دودمان پادشاهی صفویه به وسیله شاه اسماعیل اول با اتکا بر پیروان طریقت تصوف علوی تأسیس شد. این پیروان که عمدتا از ایلهای ترک آناتولی بودند ,و بعداً به قزلباش‌ها ملقب شدند بر سر اعتقادات خود سالها به طرفداری از آق‌قویونلو‌ها و قراقویونلو‌ها درگیر جنگهای پیاپی با دولت عثمانی بودند. اسماعیل جوان نوه شیخ جنید، پسر شیخ صفی الدین و نوه اوزون‌حسن آق قویونلو تحت آموزش بزرگان قزلباش پرورش یافت و رهبر دینی آنان بشمار می‌آمد.

ارزش تاریخی دوره صفوی

رسیدن ایرانیان به مرزهای طبیعی خود، و در بعضی مواقع به ویژه در عهد پادشاهی شاه عباس بزرگ و نادر شاه به مرز دوران ساسانیان به ایران شکوه و جلال پیشین را باز داد. برای اروپا که جداً در معرض خطر دولت عثمانی بود، بسیار گرانبها و ارزشمند محسوب می‏شد، به نحوی که مآل اندیشان قوم در آن دیار، دولت صفوی را مایه نجات خویش و نعمتی برای خود می‏پنداشتند و به همین سبب با پیامهای دلگرم کننده خود، پادشاهان ایران را به ادامه نبرد و ستیز با عثمانی تشویق می‏کردند. بعد از عقب نشینی سلطان سلیمان قانونی از آذربایجان و تحمل تلفات سنگین سپاه عثمانی از سرما و برف و فقدان آذوقه، فرستاده ونیز در دربار عثمانی به پادشاه خود نوشت: تا آنجا که عقل سلیم گواهی می‏دهد این امر جز مشیت باری تعالی چیز دیگری نیست زیرا می‏خواهد که جهان مسیحیت را از ورطه اضمحلال نهایی رهایی بخشد .

برخی می‌پندارند تشکیل دولت صفوی زیانی بزرگ برای جهان اسلام بود، بدین معنی که با رسمی کردن تشیع، و ضعیف ساختن تسنن، یکپارچگی مذهبی سرزمین‌های اسلامی را که تا آن دوران باقی مانده بود، از میان برد و آن محیط پهناور و یگانه جغرافیایی را از میان قطع کرد و به خطر انداخت. لازم به ذکر است، پیش از این در قرن های چهارم تا ششم هجری دولت اسماعیلی فاطمیان در مصر خلافتی در مقابل خلافت عباسی تأسیس کرده بود و تا زمانی که هر دو دولت قدرتمند بودند، هیچ مشکلی در مقابله با صلیبیان نداشتند. بنا بر این قطعا این نخستین بار نبود، که یک حکومت رسمی شیعی تأسیس می‌شد. ثانیاً قدرت دولت عثمانی و توسعه پیاپی آن بدون پشتوانه فرهنگی و اجتماعی لازم صورت می‌گرفت. به طوری که علی رغم چند قرن سلطه بر یونان، بالکان و چند کشور دیگر اروپایی تنها عده کمی از مردم آن نواحی مسلمان شدند و هر چند این مطلب درست است که عثمانی بر اثر مناقشه‏های ممتد با صفویان همواره از مرزهای شرقی خود بیمناک بود و ناگزیر بخشی بزرگ از نیروی نظامی خویش را در آن جانب صرف می‏کرد و از پیشرفت و تمرکز نیرو در جبهه‏های اروپا باز می‏ماند، اما شکستهای بزرگ عثمانی در اروپا بعد از محاصره وین در سال ۱۶۸۳ میلادی و همزمان با افول و اضمحلال دولت صفوی رخ می‌دهد. در واقع عامل اصلی شکست عثمانیان نه پیدایش دو حکومت شیعه و سنی، بلکه برتری ادوات نظامی اروپاییان در قرن هجدهم و ضعف ساختارها و بنیه‌های اقتصادی و اجتماعی عثمانی نسبت به جوامع اروپاست.

دولت صفوی بنیادگذار دولتی واحد با مذهبی واحد

از نظر تاریخ ایران معاصر، دولت صفوی دارای دو ارزش اساسی و حیاتی است: نخست ایجاد ملتی واحد با مسئولیتی واحد در برابر مهاجمان و دشمنان، و نیز در مقابل گردن‌کشان و عاصیان بر حکومت مرکزی؛ دوم ایجاد ملتی دارای مذهبی خاص که بدان شناخته شده و به خاطر دفاع از همان مذهب، دشواری های بزرگ را در برابر هجومهای دو دولت نیرومند شرقی و غربی تحمل نموده‌است. در این مورد، مذهب رسمی شیعه دوازده امامی، همان کاری را انجام داد که اکنون ایدئولوژیهای سیاسی در تشکیل حکومتها می‏کنند.

به هر حال با تشکیل دولت صفوی، گذشته دیربازی از گسیختگی پیوندهای ملی ایرانیان به دست فراموشی سپرده شد و بار دیگر  از ملت ایران ملتی قائم بالذات، متحد، توانا و واجب الاحترام ساخت و ثغور آن را در ایام سلطنت شاه عباس اول به حدود امپراتوری ساسانیان رسانید.

رشته اصلی و اساسی این پیوند ملی، مذهب تشیع بود، و گرنه با وضعی که در آن ایام پیش آمده بود، هیچ عامل دیگری نمی‏توانست چنین تأثیری در بازگرداندن آن پیوند و همبستگی داشته باشد، چنانکه اهل سنت ایران که در عهد شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب زیر فشارهای سختی بودند، بقای دولت عثمانی و ضمیمه شدن ایران را به خاک آن دولت آرزو می‏کردند. دسته‏هایی از کردان سنی مذهب که تمایلی به اطاعت از یک پادشاه شیعی مذهب نداشتند، بی هیچ گونه مقاومتی و مخالفتی در قلمرو عثمانی باقی ماندند؛ و دست به دست گشتن برخی از نواحی کرد نشین میان دو دولت عثمانی و صفوی تأثیری در مذهب آنها نداشت.

باید دانست که چنین اندیشه‏ای اصلاً در دوران اسلامی امری تازه و بدیع نبود، چه پس از استقرار قطعی فرهنگ اسلامی در میان ایرانیان و سستی پذیرفتن سیاست ملی و نژادی که در سده‏های سوم و چهارم و نیمی از سده پنجم هجری صورت گرفت، سلطنت هر مسلمان اهل سنت از هر نژاد خواه ایرانی یا اَنیرانی، بی هیچ گونه مخالفت بنیادی پذیرفته می‏شد، مگر از جانب قدرت جویان رقیب، و سرّ موفقیت غلامان و قبایل گوناگون تُرک نژاد در حکومت چند صد ساله بر ایران نیز همین بود.


پادشاهان صفوی

شاه اسماعیل

شاه طهماسب اول

شاه اسماعیل دوم

سلطان محمد خدابنده

شاه عباس اول

شاه صفی

شاه عباس دوم

شاه صفی دوم

شاه سلیمان

شاه سلطان حسین

شاه طهماسب دوم

شاه عباس سوم

شاه اسماعیل سوم

شاه اسماعیل اول

تبار اسماعیل به شیخ صفی الدین اردبیلی می‌‌رسد و فرزند شیخ حیدر است و مادرش مارتا دختر سلطان اوزون حسن آق قویونلو و کوراکاترینا شاهزاده یونانی ترابوزان بود.

کودکی

اسماعیل در 866 ه.ش. در اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش شیخ حیدر به همراه مریدان خود -که به دلیل بر سر داشتن کلاه قرمز رنگ قزلباش (سرخ سر) خوانده می‌شدند- به عنوان جهاد با مسیحیان چرکس به نواحی قفقاز رفتند. توسعه‌طلبی حیدر باعث شد که باشیروانشاهان وارد جنگ شود و سلطان یعقوب آق قویونلو به کمک شروانشاهان رفت و نهایتا حیدر تیر خورد و به اسارت درآمد و جان خود را در این مبارزه از دست داد و فرزندانش نیز به اسارت در آمدند. در زمان اسمعیل کودکی شیرخوار بود.

اسماعیل به همراه مادر ودو برادرش در اصطخر فارس به مدت چهار سال و نیم زندانی شدند. در این دوره سلطان یعقوب آق قویونلو مرد و بین فرزندانش رستم وبایسنقر جنگ درگرفت و رستم برای مقابله با بایسنقر، سلطان علی برادر بزرگ اسماعیل و خانواده‌اش را آزاد کرد، تا بتواند از پشتیبانی قزلباشان خانقاه اردبیل برخوردار شود. سلطان علی با شکوه فراوان وارد تبریز شد و با سپاهی از صوفیان بایسنقر را شکست داد. رستم از قدرت سلطان علی به وحشت افتاد و وی را در میانه راه تبریز و اردبیل به قتل رساند. سلطان علی برادر هفت ساله‌اش اسماعیل را به یاران صمیمی و وفادارش سپرد.

اسماعیل مدتی در پنهانی در اردبیل زیست و سپس برای امنیت بیشتر به لاهیجان رفت و نزد امیر آنجا کارکیا میرزا پناه گرفت. کارکیا میرزا على، فرمانرواى محلى لاهیجان و دیلمان، که شیعه و سید و دوستدار خاندان صفوى بود در تربیت اسماعیل خردسال اهتمام کرد. اسماعیل تا 905 ه.ق. با مراقبت‌هاى شمس الدین لاهیجى که از فضلاى آن دیار بود؛ فارسى، عربى، قرآن و مبانى و اصول شیعه امامیه را فرا گرفت. «احسن التواریخ، ص 9؛ جهانگشاى خاقان، صص 64 - 67» همچنین در این مدت، زیر نظر هفت تن از بزرگان صوفى لاهیجان فنون رزم آموخت.

بدین ترتیب اسماعیل از یک سو تحت تاثیر فرهنگ صوفیانه خانقاه شیخ صفی بود و از سوی دیگر احتمالا در گیلان با برخی آموزه‌های ایران باستان و تشیع امامی آشنا شده و این مجموعه این آموزه ها او را برای بدل شدن به یک حاکم مقتدر، فرمانده نظامی و پیشوای مذهبی آماده ساخته است.


از قیام تا پادشاهی

تصرف آذربایجان

اسماعیل سیزده ساله مدتی در اردبیل اقامت کرد و گروه کثیری از صوفیان قزلباش به ام پیوستند. او مانند پدرانش جنید و حیدر به قصد جنگ با مسیحیان گرجستان و در واقع برا ی انتقام گرفتن از «الوند بیک آق قویونلو» و شروان شاه اقدام به تدارک سپاه کرد.

اسماعیل برای گردآوری سپاه بیشتر به آناتولی( قراباغ و وان) رفت و در سال 906 ه.ق. همراه با هفت هزار سپاهی قزلباش به سمت شروان لشکر کشید. در جنگى که نزدیک قلعه گلستان روى داد، فرخ یسار با وجود بیست هزار جنگاور مغلوب و کشته شد (جهانگشاى خاقان، صص 119 و 113). اما قلعه گلستان در مقابل سپاه صوفیان به مقاومت پرداخت و بلافاصله تسلیم نشد. با این حال باکو تسلیم شد و سردار خردسال به جاى آنکه وقت خود را براى محاصره و تسخیر قلعه گلستان ضایع کند، از حوالى شروان عزیمت کرد و راه آذربایجان را پیش گرفت. در نزدیک نخجوان الوند بیگ آق قویونلو را مغلوب کرد( 907 ق / 1502 م) و خود پیروزمندانه وارد تبریز شد و سلطنت خود را با اعلام و اظهار سلطنت شیعه که به هر حال با آیین اکثریت اهل شهر مغایر بود، اعلام داشت .

وی در حالی که چهارده سال بیشتر نداشت به کمک مریدانی که سخت به او معتقد بودند در سال هشتصد و هشتاد ه.ش شاه ایران شد و سلسله خویش را به نام جدش صفی الدین "صفویه" نامید که در تاریخ ایران به دو دلیل اهمیت بسیار دارد: یکی این که این سلسله اولین سلسله کاملا مستقل ایرانی بعد از حمله اعراب به ایران (در سال ۳۲ ه.ق) بوده است یعنی پس از هشتصد سال، دوم اینکه مذهب تشیع در ایران توسط شاه اسماعیل مذهب رسمی اعلام شد و در واقع جانشین تسنن گشت.

اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی

شاه اسماعیل در اولین اقدام خود مذهب تشیع را به عنوان مذهب رسمی دولت و مملکت صفوی اعلام نمود.

ایجاد وحدت ملی

پس از سقوط ایلخانان مغول و به مدت حدود دو قرن در ایران از بلخ تا دیاربکر وضعیت ملوک الطوایفی حاکم بود. «روملو» در خصوص سال 880ه.ش./907 ه.ق. مجموعه‌ای از حکام محلی را نام می برد، که مهمترین آنها عبارت بودند از: سلطان حسین بایقرا آخرین شاه تیموریان در خراسان، بدیع الزمان میرزا در بلخ، سلطان مراد در عراق عجم، حسین کیای چلاوی در سمنان، مرادبیک بایندر در یزد و شاه اسماعیل در آذربایجان.

شاه اسماعیل با برخورداری از نیروی جان بر کف غزلباش عزم نمود، که ایران را متحد سازد. ابتدا سلطان مراد حاکم عراق عجم -که پسر سلطان یعقوب آق قویونلو بود- را در نواحی مابین همدان و بیجار شکست داد و سلطان مراد به شیراز گریخت. شاه اسماعیل او را تعقیب نمود و او از ترس به بغداد گریخت و شاه اسماعیل بدون جنگ شیراز را تصرف نمود و از آنجا به قم رفت. سپس بر حسین کیای چلاوی حاکم سمنان و فیروزکوه پس از جنگی سخت غلبه کرد. و نهایتا یزد و ابرقو را که در اختیار محمدکره بود، تصرف کرد و از شهری به شهری رفت و حکام محلی را برانداخت و یا تابع خود نمود. آنگاه در سال 887 ه.ش. (914ه.ق.) عازم عراق عرب شد و بغداد و نجف را نیز فتح نمود. بدین ترتیب او در مدت هفت سال تمام ایران بزرگ به جز برخی نواحی نظیر خراسان و ارمنستان را تصرف نمود و حکومتی واحد و مستقل را در آن برقرار ساخت و به عنوان پادشاه ایران تاجگذاری نمود.

کشورداری

شیوه کشور دارى شاه اسماعیل و ترویج مذهب شیعه احتمالا مانع تجزیه ایران آشوب زده میان دو قدرت بزرگ عثمانى و ازبک شد. وى براى تعدیل سیاستهاى افراطى سران قزلباش، صوفیان و مریدان حیدرى، علماى ایرانى و نیز جبل عامل، کوفه و بحرین را به تدوین کتابهاى فقهى در زمینه شیعه جعفرى دعوت کرد . محقق کرکى که در نشر فقه و اصول مذهب جعفرى شخصیت مهمى‏محسوب مى‏شد، از جمله آنان بود. از جمله اقدامات شاه صفوى براى تجلیل از امامان شیعه ضرب سکه با نام ائمه اثنى عشرى  قرار دادن نام 12 امام معصوم به عنوان سجع مهر شاهى ؛ تعمیر و توسعه آرامگاه امامان در شهرهاى عراق و مشهد و نیز ایجاد ساختمان مقبره براى امام زاده‏ها در شهرهاى ایران  و طرح آب رسانى از فرات به نجف بود.

شاه اسماعیل کلیه وظایف ادارى و کشورى را به ایرانیانى سپرد، که در اعتقادشان به تشیع جاى شک و شبهه نبود و بسیارى از آنان پیشینه طولانى در کارهاى دیوانى داشتند. نامدارترین رجال او عبارت بودند از: امیر زکریا تبریزى، محمود خان دیلمى، قاضى شمس الدین لاهیجانى، امیر نجم رشتى، امیر نجم ثانى، میر سید شریف شیرازى و شمس الدین اصفهانى« لب التواریخ، صص 394 - 407».

شاه اسماعیل به رسوم و آیینهاى مذهبى و ملى بسیار علاقه نشان مى‏داد و به ایجاد آبادانى و بناهاى یادبود اهتمام داشت. مهمترین آثارى که از دوران وى به یادگار مانده، عبارتند از 4 بازار دور میدان قدیم اصفهان؛ مدرسه ‏هارونیه و بقعه امام زاده هارون در اصفهان. وى بناهاى یادبودى هم در اوجان فارس و شیراز و آبادانى و ساختمانهاى متعددى در خوى و تبریز بنیاد کرد.

جنگ با دشمنان خارجی

شاه اسماعیل که به سختی با مذهب تسنن دشمنی میکرد تبریز را به پایتختی برگزید و در همان سال تاجگذاری به جنگ قوم ازبک رفت (این قوم در شمال شرق ایران در ازبکستان فعلی ساکن بوده و هرگاه که فرصتی به دست می‌‌آورند به خاک ایران تجاوز میکردند). در این جنگ که در حوالی مرو رخ داد ۱۷۰۰۰ ایرانی توانستند ۲۸۰۰۰سپاهی ازبک را درهم کوفته و فرمانروای آنان به نام محمد شیبانی که قصد فرار داشت را دستگیر و مقتول سازند که شاه ایران نیز از کاسه سر او جام شراب ساخت!

اما در همین هنگام با یورش عثمانی ها مواجه شد. خلیفه عثمانی به نام سلطان سلیم که شیعیان را کافر میدانست و خود را نیز خلیفه تمامی مسلمانان جهان می‌‌خواند به قصد اشغال کامل ایران به این کشور لشکرکشی کرد. شاه اسماعیل به قصد دفع حمله عثمانیان به غرب لشکر کشید و در نبرد چالدران (۸۹۳ ه.ش) آنچنان دلیرانه جنگید که علی رغم شکست خوردن، نبرد او در زمره نبردهای بزرگ تاریخ و از افتخارات ایرانیان محسوب می‌شود. در این جنگ ۲۹۰۰۰ سرباز ایرانی که تنها از سلاحهای سرد مانند شمشیر و نیزه استفاده میکردند در برابر سپاه دویست هزار نفری عثمانی که مجهز به توپ و تفنگ بود به سختی ایستادگی کرده و کشتار زیادی از دشمن به عمل آوردند و از ایشان تنها ۲۰۰۰ نفر زنده ماندند اما حتی یک نفر اسیر هم ندادند. ترکان عثمانی در این جنگ قسمت بزرگی از آذربایجان را به اشغال خود در آورند که تا زمان شاه عباس کبیر ادامه داشت. (البته پس از شاه اسماعیل نیز آنان هرگاه که فرصتی بدست می‌‌آوردند به ایران حمله میکردند و اختلافات مرزی و مذهبی دو کشور تا زمان سقوط امپراطوری عثمانی در جنگ جهانی اول طول کشید.)

شاه اسماعیل توانست در مدتی کوتاه با تدابیر جنگی و نیز با خشونت هایی که به کار میبرد ایران را متحد کرده و در برابر هجوم دشمنان داخلی و خارجی بخصوص ازبکان و عثمانی ها که از شرق و غرب به ایران حمله میکردند به خوبی مقاومت کند.

سروده‌های شاه اسماعیل

وی مردی بسیار زیبا و خوش اندام بود، اشعار صوفیانه به ترکی آذربایجانی میگفت که تا به امروز نیز این اشعار باقیمانده است. مانند شعر زیر که وی آن را قبل از جنگ برای سلطان عثمانی فرستاد و سلطان نیز پس از خاتمه جنگ شعری به فارسی گفت و به عنوان پاسخ به شاه ایران داد. ترجمه فارسی شعر شاه اسماعیل از این قرار است:

من به مرشد خویش به چشم جوهر و ذات وجود می‌‌نگرم،

و خویشتن را در راه او قربانی میکنم،

من دیروز به دنیا آمده ام و امروز خواهم مرد،

بیا، اگر تو میخواهی بمیری، این پهنگاه مرگ است...

مرگ شاه اسماعیل

سلطان سلیمان اول که در فتح تبریز موفق شده بود که همسر محبوب شاه اسماعیل را به اسارت در آورد پس از خروج از ایران وی را گروگان گرفت و برای آزادی وی از شاه امتیازات کلانی خواست. اما اسماعیل آن خواسته‌ها را نپذیرفته و آنچنان که گفته شده از دوری همسر خویش در سن سی و پنج سالگی دق کرد و درگذشت.

شاه عباس بزرگ

 

شاه عباس بزرگ یا شاه عباس اولنامدارترین شهریار دوران صفوی و حتی پس از اسلام فرزند سلطان محمد خدابنده و پنجمین شاه از دودمان صفوی بر ایران به مدت بیش از ۴۲ سال با اقتدار آمیخته با استبداد شهریاری نمود.

زاده : ۱ رمضان ۹۷۸ هجری قمری؛ برابر با ۱۵۷۱ میلادی

زادگاه : هرات 

تاج گذاری : ۹۸۹ هجری قمری

مکان تاج گذاری : شهر هرات در ایالت خراسان (اکنون در افغانستان)

درگذشت : ۲۴ جمادی‌الاول سال ۱۰۳۸ هجری قمری؛ برابر با ۱۶۲۹ میلادی

مکان درگذشت : اشرف (بهشهر کنونی در استان مازندران)

جانشین : شاه صفی (سام میرزا پسر صفی میرزا)

کودکی شاه عباس

در کودکی به عباس میرزا معروف بود و والی هرات بود؛ شاه اسماعیل دوم صفوی که مردی خشن و نا نجیب بود؛ همانند دیگر برادر زادگان و برادران فرمان قتل او و پدرش ( سلطان محمد خدابنده ) را صادر کرده بود ولی این امر وقتی که شاه اسماعیل دوم به قتل رسید کان لم یکن باقی ماند.

تاج گذاری شاه عباس در ۱۴ سالگی

نوشتار اصلی: آغاز پادشاهی شاه عباس اول

سپس وی به یاری علیقلی خان شاملو در خراسان تاج گذاری کرد و حکومت خراسان در زمان شهریاری پدرش در دست وی بود تا آنکه مرشد قلی خان استاجلو با غلبه بر علیقلی و با مساعدت های خویش؛ قزوین را فتح نمود و در آن شهر عباس میرزا در سن ۱۸ سالگی به تخت سلطنت ایران نشست و پدر او را خلع نمودند و به زندان روانه ساختند. شاه عباس همانند بسیاری از شاهان در ابتدای کار ۱۸ نفر از سران قزلباش را به بهانه خونخواهی کشت و پس از آن مرشد فلی خان را نیز به همین سرنوشت دچار ساخت.

صلح موقت با سلطان عثمانی

ترکان عثمانی که با استفاده از آشفتگی پس از شاه اسماعیل به خاک ایران دست اندازی نمودند و نواحی ارزروم؛ عراق عرب؛ کردستان؛ ارمنستان؛ گرجستان؛ بخش هایی از آذربایجان و حتی لرستان را تحت سیطره خویش در آوردند؛ به مصلحت شاه عباس در آن هنگام؛ ایران شرایط آنها را پذیرفت. سپس شاه عباس صفوی با استفاده از فرصت پیش آمده اوضاع آشفته ایران را سر و سامان داد.

برادران شرلی

در سال ۱۰۰۰ هجری قمری پایتخت را به اصفهان منتقل کرد و ولایلت شرقی را نظم و آرامش داد و در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در قزوین با آنتونی و رابرت شرلی مواجه گشت و از وجود آنان برای تجهیز و ایجاد نظم قشون ایران استفاده کرد و نیز توسط آن ها روابط ایران و ممالک اروپایی را با داشتن یک وجه مشترک و آن دشمنی با عثمانی گسترش داد. در مقابل قزلباش ها گروهی از ترکان به نام  شاهسون را به وجود آورد و با گسترش ایل آنها؛ سعی به تضعیف قزلباش ها نهاد. برادران شرلی را به کمک الله وردی خان گماشت تا توپخانه و اسلحه خانه قدرتمند بسازند.

تا آنکه در سال ۱۰۰۷ به عثمانی تاختند و تبریز و ایروان و شکی را از آنها ستاندند

اقدامات شاه عباس در جهت آبادانی ایران

اصفهان

دشمنی ایران و عثمانی به نفع اصفهان تمام شد و اصفهان باید بسیار خوش وقت بوده باشد تا شاه عباس سبب خیر در آن شهر که قرن ها مورد توجه نبود؛ شد. میدان نقش جهان، مسجد شاه، عالی قاپو، بخش هایی از عمارت چهل ستون، چهارباغ ، پل های رود زاینده رود، کانال کشی آب های کوه کوهرنگ به سمت زاینده رود از آثار نیک اوست. اگرچه نزدیک به نیم هزاره از زمان او گذشته است ولی هنوز اصفهان به بناهای فرهنگی و هنر عصر صفوی می بالد چنانچه که امروزه  پایتخت فرهنگی دنیای اسلام  گشته است.

مشهد

شاه عباس همانطور که بسیاری از جهانگردان و مورخین اظهار داشته‌اند فردی وطن پرست بود، برای همین و برای آنکه فرهنگ زیارت را در بین مردم قرار دهد، در سال ۱۰۰۹ پیاده عزم مشهد کرد و به دستور وی فقط ۹۹۹ کاروانسرا در آن سال و تعداد بسیار بیشتر در سال های پس از آن احداث گردید. وی مشهد را به طور رسمی «شهر مقدس ایران» قرار داد تا آنکه مردم به زیارت امام هشتم شیعیان بروند و از رنج و مشقت های سفر حج و سخت گیری های حکام ولایات عثمانی دیگر خبری نباشد.

مازندران

دیگر سرزمین خوش وقت مازندران است؛ زیرا شاه عباس همیشه به اینکه از طرف مادری مازندرانی بود افتخار می ورزید؛ مادر او از اهالی ساری  و یا به روایت برخی، از اهالی اشرف  بود. بدین سان شاه عباس در سال ۱۰۳۲ شهر اشرف ( بهشهر امروزی ) را به وجود آورد و عمارت های کلاه فرنگی و بناهای زیبای عباسی را به وجود آورد و شاه که فردی گردشگر بود همیشه به آن جا برای شکار می رفت. در سال ۱۰۳۳ نیز شهر فرح آباد را احداث کرد و آن را مرکز حکومت مازندران کرد - تا پیش از آن بارفروش ( بابل امروزی ) مرکز مازندران بود - و برای آن شهر کوشش بسیار نهاد - که بدبختانه آن شهر و ساری در هجوم روس های وحشی در دوران پطر کبیر در آتش خاکستر شد و ساری باری دیگر مرکز ایالت مازندران گشت- شاه عباس از جاجرم در خراسان تا دشت مغان در اردبیل شاهراهی ایجاد کرد تا به وسیله آن مازندران به رونق سابق بازگردد. همچنین دیواری عظیم در نزدیکی بندر گز ایجاد کرد تا بوسیله آن مازندران از هجوم ترکمن ها در آرامش بسر برد؛ پیتر دلاواله در سفرنامه خویش از فرهنگ و تمدنی در مازندران وصف می‌کند که تا به آن زمان در هیچ کجای دنیا نظیر آن را ندیده بود.

سایر نواحی ایران

وی راه‌ها را ایمن ساخت و همچنین برای تعمیر و احداث راه‌های جدید همت گماشت؛ گرجی ها و ارامنه را که در جنگ گرجستان به اسارت گرفت اختیار داد تا آزادانه در فرح آباد زندگی کنند و همچنین در کنار اصفهان زمین به آنها داد و آنها شهر جلفا را ساختند؛ بندر گمرون (گامرون) را در سال ۱۰۲۳ و جزیره هرمز را به سال ۱۰۳۱ از تصرف هلندی ها خارج ساخت.

اقدامات فرهنگی شاه عباس

او به شعر و نقاشی و موسیقی و معماری توجه داشت؛ و به علما و هنرمندان علاقه می ورزید. ملاصدرا؛ میرداماد؛ میرفندرسکی؛ شیخ بهایی و ... از فاضلان عهد وی بودند. شاه عباس مردی دیندار بود و به ویژه به علی (ع) سخت ارادت مورزید. گویند نسبت به رعایا و زیر دستان مهربان بود. فرهنگ معماری هنوز نیز متاثر از آن دوره می‌باشد.

اقدامات او در پیشبرد تجارت با دول اروپایی

شاه عباس با خردمندی رقابتی بین مملکت های اروپایی در سواحل خلیج فارس ایجاد کرد تا به وسیله آن دولت دیگر نتواند فرمانروای آنجا گردد و نیز به این وسیله بود که دست پرتغالی ها را از بندر عباس کوتاه کرد؛ نه فقط آنتونی شرلی را با حسینعلی بیک راهی اروپا کرد که هیچ نتیجه نداد و آنتونی شرلی به فیلیپ سوم پناه برد، بلکه بعد از آن رابرت شرلی و سپس نقدعلی بیک را به نزد شاهان اروپا راهی کرد؛ همچنین او برخلاف اجداد خویش فقط با اهل تسنن دشمنی داشت ولی با مسیحیان و پیروان سایر ادیان با گرمی برخورد می کرد و آنها را در انتخاب اسلام آزاد می گذاشت و اگرچه بسیاری در زمان او اسلام آوردند دلیل بر آن نیست که با زور به این کار مبادرت می ورزید.


 



:: بازدید از این مطلب : 305
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : سه شنبه 29 / 12 / 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : یاسین نبی نیا

خلافت عباسیان از سال ۱۳۲ ه . ق با خلافت ابوالعباس سفاح و در پی سرنگونی مروان بن محمد ـ آخرین خلیفه اموی ـ آغاز شد و در سال ۶۵۶ ه . ق، در زمان خلافت مستعصم و در اثر حمله ی هولاکو خان مغول به بغداد و فتح آن شهر از سوی او به پایان رسید و بدین ترتیب سیطره ی تقریباً پانصد ساله ی نوادگان عباس بن عبدالمطلب ـ عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سرزمینهای اسلامی خاتمه یافت.

خلافت پانصد ساله ی عباسیان از جنبه های گوناگون قابل بحث و بررسی است، از نظر طول مدت خلافت و علل آن ، شیوه ی دست یافتن به قدرت، نحوه ی برخورد با مردم غیر عرب تابع خلافت به ویژه ایرانیان ـ و مقایسه ی این برخورد با برخورد بنی امیه با غیر عرب ـ، چگونگی ارتباط با حکومت های کم و بیش مستقلی که در قلمرو آنان به وجود آمدند ـ موردی که در دوره ی بنی امیه سابقه نداشت ـ، شیوه و چگونگی اداره ی قلمروی بسیار وسیع آنان و نقش ایرانیان در این قسمت و ...، و ما در این نوشتار به بررسی چگونگی تأسیس خلافت عباسیان خواهیم پرداخت و البته به چگونگی ارتباط آنان با علویان نیز به طور مشروح اشاره خواهیم کرد.

عباسیان برای رسیدن به قدرت از عواملی سود بردند که از جمله ی این عوامل می توان به بهره برداری از نزدیکی و خویشاوندی با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، کینه و نفرت غیر عرب از بنی امیه به دلیل برخورد بد و توهین آمیز و آمیخته با شدیدترین تعصبات نژادی بنی امیه با غیر عرب و به ویژه ایرانیان، اختلافات داخلی میان اعراب طرفدار بنی امیه به ویژه در مناطق حساسی همچون خراسان، شرایط بد و نابسامان اقتصادی و اجتماعی مردم در اواخر دوره ی بنی امیه و ... اشاره کرد.

در هنگام تحقیق در مورد این موضوع، با بررسی منابع و تحقیقاتی که پیرامون چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان مطالبی داشتند، سؤالاتی در مورد استفاده ی عباسیان از شعار «الرضا من آل محمد (ص)» در مورد رهبری نهضت در ذهنم شکل گرفت و این سؤالات با مطالعه ی مقاله ی «نگرشی بر نهضت عباسیان» از دکتر محمد کاظم خواجویان قوت گرفت، که در پایان همین نوشتار و در بررسی این مقاله به آن سؤالات اشاره خواهد شد و البته روشن است که طرح این سؤالات نه به قصد اظهار نظری مسلَّم، بلکه به عنوان آغاز بحثی در مورد چگونگی سوء استفاده عباسیان از این شعار و یا اثبات اشتباه بودن این نظریه ی می باشد.

در پایان از خوانندگان گرامی درخواست می شود که نظرات اصلاحی خود را در مورد مطالب این نوشتار را برای آگاهی بیشتر نویسنده با اینجانب در میان بگذارند.

● اوضاع سرزمین های اسلامی در اواخر خلافت بنی امیه به ویژه ایران و خراسان

در بحث و بررسی در مورد چگونگی به قدرت رسیدن بنی عباس، قبل از هر چیز باید از نقش سیاست های اشتباه بنی امیه که در حقیقت راه را برای بهره برداری عباسیان در رسیدن به قدرت هموار ساخت ، سخن بگوییم.

خلافت بنی امیه که در سال ۴۱ ه . ق و پس از حدود۶ سال کشمکش و درگیری معاویه بن ابوسفیان با خلافت برحق امیر مؤمنان امام علی (ع) و نیز امام حسن (ع) با حیله و نیرنگ آغاز شد، از همان ابتدا بذر انحطاط را در بطن خود نهان داشت و این بذر انحطاط چیزی نبود جز حیله و نیرنگی که شخص معاویه برای رسیدن به قدرت از آن سود برد و هر چه مردم مسلمان از این حیله بیشتر آگاه می شدند، قیام های بیشتری بر ضد حکومت بنی امیه شکل می گرفت و این مشکل بنی امیه تا جایی پیش رفت که معاویه ی دوم ـ فرزند یزید و نوه ی معاویه ـ خود رسماً به حقانیت امام علی (ع) در برابر جدش اعتراف نموده و ضمن محکوم کردن اعمال پدر و جدش، از خلافت کناره گیری نمود.

جز مسأله ی حیله ی معاویه و غصب خلافت از جانب او مسایل دیگری نیز وجود داشت که بنی عباس با انگشت گذاشتن بر آن مسایل و استفاده از آن نقاط ضعف توانستند توده ی مردم مسلمان را با خود همراه سازند و سرانجام خلافت بنی امیه را ساقط سازند که در اینجا به مهمترین آن مسایل اشاره خواهیم کرد.

▪ روش های سیاسی بنی امیه که سبب ضعف و سقوط آنان گشت

ـ سیاست تبعیض نژادی بنی امیه:

بنی امیه تعصب نژادی شدیدی داشتند ، به نحوی که نه تنها عرب را از عجم برتر می دانستند بلکه حتی در میان خود اعراب نیز تبعیض روا می داشتند و قریش را در میان اعراب و بنی امیه را در میان قریش برتر می دانستند و این سیاست تبعیض آمیز از دو سو برای آنان مشکلاتی را به وجود آورد: از سویی جماعت مسلمان غیر عرب ـ به ویژه ایرانیان که خود را صاحب فرهنگی برتر از اعراب می دانستند ـ از این برخورد غیر عادلانه و تبعیض آمیز به شدت آزرده و ناراضی بودند و دعوت هر قیام کننده ای علیه حکومت بنی امیه را لبیک می گفتند ، که از آن جمله می توان به شرکت فعالانه ی ایرانیان در نهضت مختار و همراهی با یحیی بن زید و از همه مهمتر و تأثیر گذارتر، همراهی آنان با ابو مسلم خراسانی در سرنگونی حکومت بنی امیه اشاره کرد ، در این باره آمده است:

«پس از غلبه مسلمین بر دولتهای روم و ایران بتدریج این تصور غلط در آنها بوجود آمد که لابد خون عرب خونی است که با خون سایر ملل اختلاف دارد، بویژه خلفای بنی امیه و حکام دست نشانده ایشان بشدت این اندیشه غلط را تقویت می کردند... و بعلت داشتن همین تفکر ابلهانه غیر عرب را در ردیف بندگان یا باصطلاح خود آنان موالی در می آوردند و از سپردن مشاغل و مأموریتهای مهم و حساس کشوری و لشکری به آنها خودداری می کردند... اینگونه تحقیرها و آزار و شکنجه ها نتیجه ای جز ایجاد نفاق میان مسلمین نداشت. عکس العمل این نوع طرز تفکر باطل و بیهوده آن شد که ملل مغلوب ساکت ننشسته، در مقابل اینگونه افکار کودکانه قیام کردند، مسلکانان غیر عرب عموماً و ایرانیان مسلمان خصوصاً برای توجیه نارضایی خود از سلطه خلفای بنی امیه دلایل نیرومندی داشتند زیرا همان طور که اشاره شد از مساوات اقتصادی و اجتماعی با عربهای مسلمان، چنانکه انتظار داشتند برخوردار نشدند بلکه مقام اجتماعی آنها را نیز تا حد موالی تنزل داده بودند، موضوع مهمی که نارضایی آنها را بیشتر می کرد این بود که خودشان را نماینده فرهنگی کهن تر و والاتر از تمدن و فرهنگ فاتحان می دانستند و این حقیقتی بود که عربها نیز به آن معترف بودند، ضمناً بایستی به این نکته توجه داشت که اغلب مخالفان دستگاه حکومت در متصرفات شرقی آنها یعنی در ایران می زیستند... نارضایی از حکومت خلفای بنی امیه تنها منحصر به ایرانیان و دیگر اقوام تابعه نبود بلکه در میان خود عربها روز بروز نارضایی از حکومت جابرانه بنی امیه فزونتر می گشت و همین عدم رضایت از هیأت حاکمه فاسد بود که سرانجام به سقوط بنی امیه منتهی شد.»[۱]

از سوی دیگر سیاست تبعیض نژادی بنی امیه در برتری قایل بودن برای وابستگان خویش در میان اعراب، مخالفتهایی را در میان اعراب نیز علیه بنی امیه برمی انگیخت و در حقیقت یکی از مهمترین عوامل در پیروزی قیام ابومسلم همین اختلافات داخلی میان اعراب ساکن در خراسان بود که ابو مسلم توانست زیرکانه از این اختلافات به نفع قیام خویش بهره گیرد، در این باره یعقوبی می نویسد:

«قدرت کرمانی در خراسان بالا گرفت و جنگ میان او و نصر بن سیار ادامه یافت و کرمانی بر نصر بن سیار پیروز آمد و بیشتر امر کرمانی در دست ابو مسلم خراسانی بود. جماعتی از بزرگان مرا خبر دادند که هر گاه کرمانی و نصر بن سیار برای نبرد روبرو می شدند، ابو مسلم می گفت، خدایا هر دو را شکیبایی ده و هیچکدام را پیروز مگردان.»[۲]

و مسعودی نیز در این باره می نویسد:

«نصر بن سیار با ابو مسلم جنگها داشت که ابو مسلم در اثنای آن حیله های بسیار کرد و در میان قبایل یمانی و نزاری مقیم خراسان تفرقه انداخت و حیله های دیگر که بر ضد دشمن بکار برد.»[۳]

▪ عباسیان و قیام های سیاسی آنان در برابر بنی امیه

ـ پیشینه ی بنی عباس: بنی عباس از نوادگان عباس عموی پیامبر بودند و بطوریکه خواهیم دید از این وابستگی به خاندان رسالت به خوبی در جهت رسیدن به قدرت استفاده کردند و حتی شعار معروف «الرضا من آل محمد (ص)» را به سود خویش در هنگام رسیدن به خلافت تفسیر و توجیه کردند و مردمی که از ظلم و جور مأموران ستم پیشه اموی به تنگ آمده بودند در مبارزات عباسیان علیه بنی امیه، در کنار بنی عباس ایستادند و با تمام توان آنها را در این مبارزه یاری و همراهی کردند و بدون شک آنها در این کار رضایت خدا و رسول او را در درجه ی اول و دستیابی به عدالت اسلامی را در درجه ی بعد طلب می کرده اند، ولی بعدها با کمال تعجب می بینند که نه تنها بنی عباس به عدالت اجتماعی و اسلامی توجهی ندارند بلکه حتی با نزدیکترین افراد به رسول خدا ، یعنی علویان با ظلم و خشونت و قساوت رفتار می کنند، در این باره شاید سخن یکی از قیام کنندگان علیه عباسیان ـ شریک بن شیخ مهری ـ به روشنی این مطلب را اثبات کند. وی پس از به قدرت رسیدن بنی عباس در بخارا علیه آنان دست به قیام زد و گفت: «ما با آل محمد (ص) بیعت نکرده ایم که خونها را بریزیم و به غیر حق عمل کنیم.» [۱] و این به خوبی نشان می دهد که مردم از نزدیکی بنی عباس با خاندان پیامبر چه برداشتی داشته اند و چگونه این نسبت مایه ی قوت کار عباسیان شده است.

ـ آغاز کار بنی عباس: عباسیان از آغاز خلافت بر سر جانشینی رسول خدا در سقیفه ی بنی ساعده و نیز بعدها در درگیری های امام علی (ع) و امام حسن (ع) با معاویه به هیچوجه داعیه ی رسیدن به قدرت و خلافت را نداشتند و حتی عباس پس از رحلت رسول گرامی اسلام، صراحتاً به دفاع از حقانیت علی (ع) برای رسیدن به خلافت پرداخت و همراه با بقیه ی بنی هاشم و شخص امام علی (ع) ازبیعت با ابوبکر تا شش ماه خودداری کردو پس از قتل عثمان و خلافت امام علی (ع)، فرزندان عباس به حکومت شهرهای مختلف منصوب شدند و در آن دوره ی پر آشوب که از سویی معاویه و از دیگر سو اصحاب جمل ادعای خلافت داشتند باز هم فرزندان عباس هیچگونه ادعایی در این مورد نداشتند و این عدم ادعای خلافت از سوی بنی عباس تا آنجا پیش می رود که حتی سفاح و منصور ـ دو خلیفه ی اول و دوم عباسی ـ قبل از رسیدن به خلافت با یکی از نوادگان امام حسن (ع) به عنوان خلیفه بیعت می کنند.

حال با توجه به مطالبی که نوشته شد این سؤال مطرح می شود که بنی عباس از چه زمانی و چگونه به فکر رسیدن به خلافت و غصب حق علویان افتادند؟ درپاسخ به این سؤال تواریخ نوشته شده که بنی عباس ادعای وراثت و جانشینی ابو هاشم فرزند محمد حنفیه را عنوان کرده اند ، تفصیل این ماجرا به نقل از حسن ابراهیم حسن چنین است:

«آنگاه قضیه انتقال خلافت از خاندان علی (ع) به خاندان عباس بدست ابوهاشم بن محمد حنفیه پیشوای شیعه کیسانی رخ داد، اجمال قضیه آنکه سلیمان بن عبدالملک خلیفه اموی بسال ۹۸ هجری ابوهاشم را بنزد خویش دعوت کرد و مقدم وی را گرامی داشت و بدوستی وی تظاهر کرد، اما نیت قتل وی را بدل داشت که از قیام و دعوت او بیمناک بود ، بدین جهت هنگام بازگشت یکی را مأمور کرد تا در حمیمه که دهکده ایست میان سرزمین شام و حجاز و در آن روزگار مقر محمد بن علی بن عبد الله بن عباس بود ابو هاشم را مسموم کند ، گویند ابو هاشم همینکه اجل را معاینه دید ، محمد بن علی را خواست و اسرار دعوت هاشمیان را با او در میان نهاد و حق خلافت خویش را بدو واگذاشت و نام دعوتگران علوی را که مقیم کوفه بودند براو فاش کرد و نامه هایی بدو داد که بایشان تسلیم کند، بدینسان خلافت از علویان به عباسیان منتقل شد.»[۲]

مسعودی نیز در این مورد می نویسد:

«اعتقاد متأخران راوندیه، که از جمله کیسانیه، معتقدان امامت محمد بن حنفیه جدا شده و یاران ابو مسلم عبد الرحمن بن محمد، مؤسس دولت عباسی بشمارند و به انتساب او که جریان نام داشت، عنوان جریانیه دارند، این است که پس از علی بن ابیطالب، محمد بن حنفیه امام بود و جانشین محمد، پسرش ابوهاشم بود و جانشین ابوهاشم، علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بود و جانشین علی بن عبدالله، محمد بن علی بود و جانشین محمد، پسرش ابراهیم امام بود که در حران کشته شد و جانشین ابراهیم امام، برادرش ابوالعباس بن عبدالله بن حارثیه بود.»[۳]

درباره ی این ادعای بنی عباس باید بگوییم که با توجه با این مطلب که قدرتمندان در هر دوره ای نهایت کوشش خود را بکار می برده اند که تاریخی که از آنها بر جای می ماند، در نهایت به نفع آنها باشد و نیز با توجه به اینکه تقریباً تمام کتبی که درباره ی این ادعای بنی عباس مطلبی نگاشته اند، منبع خبرشان با واسطه یا بی واسطه خود بنی عباس بوده اند، باید در صحت این خبر تردید کرد، برای توضیح این مطلب باید گفت که بنی عباس ادعای جانشینی ابو هاشم فرزند محمد حنفیه را دارند که در حمیمه ی شام و در نزد بنی عباس فوت کرده است و بنی عباس نقل کرده اند که وی در آخرین لحظات عمر خود، محمد بن علی بن عبدالله بن عباس را به جانشینی خود برگزیده است و روشن است که این نقل قول را نمی توان کاملاً مورد قبول قرار داد زیرا شاهدان این ماجرا در این نقل قول ذی نفع بوده اند.

بهر حال بنی عباس با این نقل قول زمینه ی آغاز فعالیت های خود را برای رسیدن به قدرت فراهم کردند و از اوایل قرن دوم هجری داعیانی را به منظور تحریک مردم به قیام علیه بنی امیه به اطراف گسیل داشتند ، البته در مورد واگذاری حق خلافت از سوی ابوهاشم به بنی عباس ـ و رد آن ـ استدلال دیگری نیز شده است که در اینجا به آن اشاره می کنیم:

«بدینسان خلافت از علویان به عباسیان منتقل شد، اکنون این سؤال پیش می آید که چرا ابوهاشم از خاندان خود چشم پوشید و میراث خود را به عموزادگان عباسی گذاشت. البته بیاد دارید که هنگام وفات پیامبر، مسلمانان از هاشمیان جز علی و فرزندان وی کسی را نامزد خلافت نکردند و آن هنگام که در باره خلافت گفتگو بود افکار متوجه عباس عموی پیامبر نشد که وی از متقدمان اسلام نبود. فقط گفتند ابوسفیان از پس بیعت ابوبکر نزد عباس آمد و گفت دست بیار تا با تو بیعت کنم و عباس ابا کرد. از پس این حوادث مناسبات هاشمیان علوی و عباسی بر دوستی و صفا بود و دو خاندان بر ضد دشمن مشترک یعنی امویان همسخن بودند تا آن هنگام که ابو هاشم علوی حق خویش را به عباسیان واگذاشت. گویی در آخر قرن اول هجری عباسیان از لحاظ سیاسی بیش از علویان فعالیت داشتند و به نفوذ و قدرت بیشتر متمایل بودند. شاید ابو هاشم پنداشته بود که در خاندان وی کسی نیست که با وظایف بسط دعوت قیام تواند کرد. شاید اختلاف میان عقاید شیعیان کیسانی که پیروان ابوهاشم بودند با عقاید شیعه امامی که یاران اولاد فاطمه بودند علت حقیقی این انصراف بود که ابوهاشم عموزادگان عباسی را بر خویشان علوی مرجح شمردو نکته اینجاست که رأی ابوهاشم که یکی از علویان بود، رأی همه علویان تلقی نمی توان کرد، زیرا گروه بسیاری از ایشان همچنان به ترویج فرقه شیعه امامی اشتغال داشتند و پس از قیام دولت عباسی بر ضد آن برخاستند. بنا بر این تعبیر مورخان که عمل ابوهاشم را بمنزله انتقال حق خلافت از خاندان علوی به خاندان عباسی می شمارند از دقت و صحت به دور است.»[۴]

در این میان شاید این سؤال پیش بیاید که در این موقعیت چرا فرزندان فاطمه و ائمه ی شیعه اقدامی در جهت دستیابی به قدرت انجام ندادند؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که شاید اختلافات میان شیعیان به عنوان یک دلیل بر عدم انجام فعالیت یکدست شیعیان و ائمه ی شیعه باشد. در این مورد دکتر خواجویان می نویسد:

«شیعیان در این دوران از انسجام خاصی برخوردار نبوده اند: برخی طرفداری و تمایلشان نسبت به فرزندان پیامبر بر مبنای عشق و علاقه به پیامبر و نیز به جهت مظلومیت آنان بوده است. گروهی دیگر امامت را حق خاندان پیامبر می دانستند و آنان را شایسته رهبری ، اما در شرایط و خصوصیات امام دچار تردید بودند . برخی از این گروه قیام به سیف و فرزندی فاطمه دختر پیامبر را شرط امامت و رهبری می دانستند. اینان که پس از قیام زید و یحیی به طرفداری از آنان پرداختند بعدها به زیدیه معروف و متصف شدند.

گروه دیگر محمد بن حنفیه فرزند دیگر علی بن ابیطالب را پس از امام حسین ، امام می دانستند و پس از وی به امامت فرزندش ابوهاشم قائل بودند و به کیسانیه یا هاشمیه معروف شدند.

گروهی از شیعیان نیز امامت را پس از علی بن الحسین و امام باقر در امام صادق جستجو می کردند. از این رو بطوریکه متذکر شدیم گر چه امام صادق فرد متشخص فرزندان پیامبر بود ، اما شیعیان از آنجا که در اطاعت از رهبری ار وحدت نظر و هماهنگی لازم برخوردار نبودند ، نمی توانستند در مقابل نهضت عباسیان برخاسته و رهبری قیام را به دست گرفته و بر امویان پیروز شوند و حاکمیت را در دست گیرند.»[۵]

سؤال دیگر در این میان این است که: آیا ائمه ی شیعه ـ امام محمد باقر و امام جعفر صادق ـ از چگونگی اقدامات و تحرکات بنی عباس برای رسیدن به قدرت آگاه بوده اند یا خیر؟ در این مورد چنین می خوانیم:

« ابن حجر در الصواعق المحرقه از مکالمه امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ با منصور عباسی در موضوع خلافت سخن گفته: ... امام ـ علیه السلام ـ منصور را از سلطنتش بر شرق و غرب زمین و درازی مدت آن خبر داد . پس به امام گفت، سلطنت ما پیش از سلطنت شماست؟ فرمود: آری، گفت: هیچیک از فرزندان من سلطنت کند؟ فرمود: آری. گفت: مدت بنی امیه درازتر است یا مدت ما؟ فرمود: مدت شما، کودکان شما با این سلطنت چنان بازی کنند که با گوی بازی می کنند. این است آنچه پدرم به من وصیت کرد. چون خلافت به سلطنت زمین به منصور رسید، از قول حضرت باقر شگفت زده شد.»[۶]

و نیز درباره ی اطلاع امام صادق از حکومت بنی عباس آمده است:

«جمعی از بنی هاشم چون ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس و ابوجعفر منصور و صالح بن علی و عبدالله بن حسن بن حسن و دو پسرش محمد و ابراهیم در ابواء جمع آمدند. بدین موقع عبدالله بن حسن سخن آغاز کرد و گفت: این پسر من همان مهدی است ، برخیزید و با وی بیعت کنید. ابوجعفر منصور گفت: چرا خود را گول می زنید؟ مردم جز با این جوان با کسی بیعت نخواهند کرد. مراد وی محمد بن عبدالله بن حسن بود، پس همه با او بیعت کردندو پس از آن به سراغ امام صادق (ع) فرستادند. امام آمد، عبدالله بن حسن آن جناب را در کنار خود جای داد و سخن سابق را تکرار کرد. حضرت فرمود: چنین مکنید چون بی نتیجه خواهد ماند. اگر ای عبدالله گمان می بری که پسرت همان مهدی است، چنین نیست و وقت آن نرسیده است و اگر او را برای امر به معروف و نهی از منکر به قیام وامیداری، از شما حمایت و با پسرت بیعت خواهیم کرد. عبدالله به خشم آمد و گفت: من خلاف آنچه تو می گویی می دانم. والله خداوند تو را بر غیب خویش آگاه نکرده است. ترا حسد بر پسر من به این بیان واداشت. حضرت فرمود: به خدا سوگند حسد مرا وادار نکرد ولی این مرد ـ و با این جمله دست بر پشت ابوالعباس زد ـ و برادران و فرزندانشان برابر شما هستند ( و آنها به خلافت رسند نه شما ) ، پس دست را بر شانه عبدالله بن حسن زد و فرمود : این خلافت به شما نخواهد رسید و به آنها تعلق دارد و بزودی هر دو پسرت کشته شوند. »[۷]

ـ شیوه دعوت عباسیان

عباسیان در آغاز کار از پیروان ابوهاشم به عنوان داعی استفاده کردند:

«ابوهاشم بدان هنگام که به عراق و خراسان می آمد ، پیروان خود را گفته بود که پس از او این امر به فرزندان محمد بن علی بن عبدالله بن عباس خواهد رسید. از این رو پس از وفات او پیروانش نزد محمد آمدند و در نهان با او بیعت کردند، محمد نیز داعیان خود را از میان آنان برگزید و به اطراف روان داشت. از کسانی که به عراق فرستاد میسره (معروف الداعی) بود و از کسانی که به خراسان فرستاد محمد بن خنیس و ابوعکرمه السراج یعنی ابو محمد الصادق و حیان العطار ، دایی ابراهیم بن سلمه بودند. اینان به خراسان آمدند و مردم را در نهان به محمد بن علی دعوت می کردند. مردم نیز اجابت کردند ، اینان نامه های کسانی را که اجابتشان کرده بودند به نزد میسره می فرستادند و میسره آنها را نزد محمد بن علی می فرستاد. ابو محمد الصادق دوازده تن از اهل دعوت برگزید و آنان را سمت نقیب بر دیگران داد ، اینان عبارت بودند از :

۱) سلیمان بن کثیر الخزاعی

۲) راهز بن قریظ التمیمی

۳) ابوالنجم عمران بن اسماعیل از موالی آل ابی ابی معیط

۴) مالک بن الهیثم الخزاعی

۵) طلیحه بن زریق الخزاعی

۶) ابوحمزه عمرو بن اعین از موالی خزاعه

۷) برادرش عیسی

۸) ابوعلی شبل بن طهمان الهروی از موالی بنی حنیفه

۹) قحطبه بن شبیب الطایی

۱۰) موسی بن کعب التمیمی

۱۱) ابوداود خالد بن ابراهیم از بنی شیبان بن ذهل

۱۲) قاسم بن مجاشع التمیمی

و پس از آن هفتاد مرد دیگر برگزید. »[۸]

داعیان عباسی بطور مخفیانه به نقاط مختلف سفر می کردند و مردمی را که آماده قیام می دیدند به قیام علیه بنی امیه فرا می خواندند:

«در ابتدای قرن دوم هجری، محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به سازماندهی و پی ریزی نهضتی اقدام کرد. وی داعیان خود را به خراسان فرستاد، محیطی که دور از دمشق مرکز قدرت خلفای اموی بود و دارای زمینه گسترده ای نسبت به طرفداری از آل محمد (ص). اینان که بعدها به دعاه عباسی معروف شدند، ابتدا از مفاسد و ستمهای امویان و رفتار ناشایست آنان بویژه نسبت به فرزندان پیامبر و بی حرمتی به خانه کعبه و مدینه شهر رسول الله و قتل و کشتار فرزندان پیامبر در کربلا و زید و یحیی سخن می داشته و مردم را مخفیانه و دور از چشم مأموران و حکام اموی در خراسان و کوفه به قیام دعوت می کردند.»[۹]

شیوه دعوت عباسیان بر این اساس بود که نقاطی را انتخاب کنند که در آنجا زمینه نارضایتی از بنی امیه موجود باشد تا کار دعوت براحتی پیش رود و این نقاط بطور خاص کوفه و خراسان بودند و رهبری نهضت را آشکارا مشخص نکنند تا بتوانند از نیروی تمامی ناراضیان از حکومت استفاده کنند و به همین دلیل شعار«الرضا من آل محمد»را انتخاب کرده بودند.

عباسیان به مردم به تنگ آمده از جور و ستم امویان وعده پیروزی و حکومتی عادلانه تحت رهبری خاندان پیامبر را می دادند و در پاسخ به سؤال مردم در مورد مشخص کردن رهبری نهضت، شعار «الرضا من آل محمد » را مطرح کرده و می گفتند که مشخص کردن رهبری موجب شناسایی وی توسط دستگاه حکومتی بنی امیه شده و در نهایت وی بدست آنان کشته خواهد شد ولی به مردم اطمینان می دادند که پس از پیروزی بر یک تن از اولاد رسول خدا که مورد نظر تمام امت اسلام باشد متحد خواهیم شد، البته باید توجه داشت که این شعار قبل از عباسیان نیز سابقه داشته و بطور مشخص عبد الله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب نیز در قیام خود مردم را به « الرضا من آل محمد » می خواند و در هر صورت مردم مسلمان از این شعار از یکسو حکومت فرزندان پیامبر را در نظر داشتند و از سوی دیگر ـ و شاید به عنوان دلیلی مهمتر ـ به حکومتی عادلانه همچون حکومت شخص رسول خدا و امام علی فکر می کردند.

   
   
 
 
 



:: بازدید از این مطلب : 301
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تاریخ انتشار : یک شنبه 27 / 12 / 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد